![]() |
![]() |
|
| چم نما |
|
درد بی دردان ، آزادی آنچه من را بر این مقال دعوت می کند رنجی است که از عدم شناخت آزادی در نسل جدید ایجاد شده و آن ها را تا ورطه نا بودی می کشاند ! البته مخاطب من کسانی هستند که به علت بی دردی (چه مالی ، چه روان شخصیتی و ... ) و همچنین عدم ادراک بالا برای ارضای این حس بی دردی (لازم به توضیح است که انسان موجودی درد مند است بدین معنا که برای ایجاد انگیزه های قوی به منظور ادامه حیاتش ، نیاز به یک سری ایده های قوی روانی دارد تا بتواند حیات خود را توجیه کند که من این پروسه روانی را درد می نامم ! ) رو به ذهنیت های مبهمی می آورند که جز ناشی از نداشتن جهان بینی درست وبه تبع آن ایدئولوژی در ست نمی باشد . آزادی،این کلام که سال ها جور انسان های دردمند واقعی را کشیده است امروزه با توهمات و معضل های اجتماعی وارد بازی احمقانه ای شده است ! درد هائی که امروزه با رسانه های خبری به شکلی جذاب و منطبق با غریزه های انسانی به شکل شکلات به خورد انسان ها داده می شود ! جز سرگرمی های احمقانه ای برای انسان های مردم صفت و خالی از تفکر نیست ! انسان برای رسیدن به آنچه که نیاز دارد ، چون اینطور فکر میکند (در حالی که وهم فکری برای رهائی از غرائز را نا خود آگاه ارضا میکند ) دم از آزادی می زند و این در حالی است که در زندان ذهنیت خود ، بدون هیچ آزادی دارد به ورطه نابودی می رود ! لازم است مثالی برای روشن شدن مطلب برایتان بیاورم : فرض کنید در اتاقی زندانی شدید ، حال در این موقعیت آیا به آزادی در این اتاق محبوس فکر می کنید یا به فکر رهائی از این اتاق برای حیات بهتر شروع به تفکر می کنید ! آنچه روشن است آنست که هر چه در خارج از ذهن ماست ثابت و پایدار است و تحت قوانین ثابتی حیات را سبب می شود که البته حیات ما نیز جزء همین قوانین ثابت است ! ولی آنچه متفاوت است نوع تبلور و صورت پذیرفتن دنیای بیرون در ذهن انسان هاست ! ذهنی که چون اتاقی انسان ها را اسیر خود می کند و درد واقعی رهائی و آزادی از این اتاق ذهن است ! ور سیدن به ادراکی که رسالت اندام ها به بهترین نحو به انجام برسد ( اندام ها نیز جزء دنیای بیرون از ذهن ما هستند که البته وظیفه ارتباط دنیای بیرون با ذهن ما را نیز بر عهده دارند و البته این وظیفه شان را سنگن تر می کنند) و ما را به واقعیت و هدف آفرینش مان برساند ! که البته لازمه ی آن رهائی از اتاق ذهن یا همان توهم افکار است ! درد آزادی این است رهائی از زندان ذهن ! نه آزادی در زندان ذهن ! این است رنجی است که مرا می سوزاند ! و آن آزادی است که بی دردان دم از درد آن می زنند! یعنی رهائی در زندان ذهن ! در ساحل دریای زندگی نسیم کافی نیست جرئت به دریا زدن باید ! ولی سخت است رهائی از ساحل وجود باشد تا آزاد از بی دردی درد آزادی را فریاد زنیم !
علی امیدقائمی 16/1/ 86 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/06ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط علی امیدقائمی |
|
|
ایده ای واقع گرایانه
رئالیزم یا واقع گرائی و یا به تعبیری خواستگاه وضع وقایعی که اشیاء پرده ای بر هستی ، برای نمایان ساختن آن می باشند در انسان نیز صادق است بدین معنا که برای وجود انسان نیز به یقین خواستگاه یا هدفی موجود است . آنچه که در وجود انسان واضح و روشن است دریافت و ادراک هستی به آن صورتی است که برای هدف او خواسته شده : - دیدن جهان اطراف خالی از هر گونه عوامل موثر بر تغییر و تحول آن با لذتی ثبوت پذیر در ذهن . - دریافت نمود تغییراتِ (امواج ) تکانی ِ اشیاء در صورتی که تداعی از حالات روانی وروحانی ِ موسیقائی برای ماست . - و یا لمس زبری و نرمی یک شی به علت آرایش چیده مانی ذرات آن و یا از این قبیل موارد… حقیقت اینجاست آن هم در وجود من ِ انسان ، منی که ملزم به یک نگاهی هستم که خارج است از حقیقت دنیای اطراف من ، در واقع غریزه یا راهبر قدیم در وجود من ، از من چیزی می خواهد که در هستی دنیای اطراف ، حداقل در ذهن من تعبیری دیگر دارد . ذهنی که ایده دارد و حقیقت این ایده چیزی جز حقیقت و علت آفرینش من نیست وبه رسمیت شناختن یا اصالت بخشیدن به آن نیاز به پدیدار شناسی مرزهای نموداری آن دارد. میستیسیزم یا شناخت حدود انسانی برای آنچه که در حیطه ادراکی انسان نمی باشد ، در واقع سعی در همین راستائی است که در بالا بیان شد البته باید توجه داشت که غفلت از این موضوع خراب کردن دیوار علت آفرینش انسانی است!! چرا هدف بر این بوده است و فکر به اموری که غیراز علت ماست ، در حیطه فکری ما نیز نخواهد بود چرا که ادراک آن بر ما حمل نشده است که به ادراک آن در آئیم ! این مقال را با بیتی از حافظ به پایان می رسانم که یه نظر خودم مویدی است به آنچه در این کوته نوشت صورت گرفت : تو را در آئینه دیدم جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/27ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط علی امیدقائمی |
|
|
درون وجودی در بر هم کنش خطوط ( اندیشه ای در چگونگی ایجاد مکاتب ) خواستگاه این مقاله چیزی جز سعی برای ایجاد روزنه های فکر ی و نگریک برای ایجاد خلاقیت و استفاده ارزشمند از توانائی های اکتسابی یک هنرمند نمی باشد . ( البته اینجانب هیچ گونه عمل به واقعیت صوری در هنر نداشته ام و تنها به آن اندیشیده و از تخیل خود به عنوان وسیله ای برای ایجاد صور خیالم با عرض کردن اندیشه های فلسفیم به آن ها مدد جسته ام و در این امر به فکر چیزی جز لذت هنر گونه نبودم!) امکان : زیباترین و بهترین لطفی است که به بشر عطا شده است و هیچ چیز لذت بخش تر از آفرینش توسط درون جودی که امکان در اختیار انسان می دهد برای یک هنرمند وجود ندارد چرا که آفرینش یعنی بلفعل کردن یک امکان بلقوه که تا کنون پا به عرصه هستی نگذاشته بوده است و این تنها در وجود هویتی به نام انسان معنا پیدا می کند چرا که بر هم کنش واسطه های وجودی یکسان تنها برای هویتی به نام انسان است که می تو اند معانی متفاوت پیدا کند و این چیزی جز ذات امکان نیست ! در یک کلام می توان گفت امکان وسیله ای برای عرض کردن وجدانیات درونی (حس های متعالی) یک هنرمند است توسط واسطه بسیطی چون : وجود و عرضیاتی چون : خطوط ، رنگ ، صوت ... (1) و خلق مرکب چون : نقاشی ، شعر ، موسیقی ، و مرکب مرکب چون : فیلم .... پایان یک اثر پایان امکان های ساختاری آن نیست بلکه زایشگاهی است برای امکان های فکری دیگر. در واقع اتمام یک اثر { اثری با اندیشه امکان گرائی که به نظر من می تواند مرزی باشد که توسط آن هنر را از هنر کاذب بتوان تشخیص داد} یعنی یک(1) شدن فضای احتمالی امکانی آن ولی این پایان امکانی ذهن خالق اثر است و ارزش اصلی یک اثر از این به بعد است یعنی امکان آزادی در برداشت معنی یک اثر به مخاطب که البته به نظر من بیشترین احترامی است که هنرمند می تواند برای مخاطب قائل شود یعنی احترام به عنصر با ارزشی در وجود انسان ها به نام شعور!؟ آنچه اکنون در ذهن من در اثر وضع متقابل این مباحث ایجاد شد این است که آیا اثری می تواند از نظر امکان برداشتی حتی برای خالق اثر هم در اتمام اثر یک حالت نشود و اگر امکان آن وجود دارد این اثر دارای چه مشخصه هائی خواهد بود؟ قصد من از بیان مطالب بالا ایجاد یک فضای امکانی خلاق فکری برای هنرمند بود ، تا بتوانم بوسیله آن شروع به ساختن سیستمی فکری برای ایجاد مکاتب هنر ی بخصوص نقاشی و یا نگارگری کنم . آنچه به نظر من پایه و اساس هر سبک و سیاق است ، بی نهایت امکان ممکن برای هر نقطه مکانی است که با استفاده از این امکان ها می توان با بر هم کنش خطوط و اشکال حاصله ، ایجاد حالتی کرد که بیانگر دقدقه های احساسی یک هنرمند است یا اندیشه های ناب یک هنرمند که فراتر از حدود وجودی درک انسانی می باشد. و این همان درون وجودی بر هم کنش خطوط است . تا چشم انسان گشوده می شود در واقع در برابر تابلوی هنرمندی خالقی قرار می گیرد که هر لحظه مشغول آفرینش آثار بی بدیل خود است ( این مطلب در این ایستای مقاله ای لازم به ذکر است که ، آنچه در برابر ماست بهترین حالت ممکن از صورت پذیری است و تقلید از آن برای تمرین نیکو شایسته است ولی استفاده از آن برای خلق اثر هنری بی لطف به نظر می رسد چرا که بهترین حالت آن در هر لحظه در برابر چشم ماست و اگر کسی فکر کند که به واسطه آن می تواند به خلق اثری هنری دست یابد می توان گفت که او از درونمایه ای هنری بی بهره است چرا که از تابلوی خلق شده در برابر چشمان خود غافل است !) ولی امکان بسیار شگفت انگیزی در مقابل وجود انسان است و آن این است چه امکان های دیگری می تواند از هم کنش خطوط در مقابل چشمان انسان قرار گیرد که یا فراتر از این حدود دیدی انسان است (آنچه به نظر می رسد اینست که انسان از آنچه بیرون نفس او به نام عالم بیرون است اتفاق می افتد ادراکی در حد احساست وجودی خود دارد که همان است که در مقابل چشمان اوست) پس امکان های دیگری برای دیدن عالم بیرون وجود دارد که می تواند توسط ذهن خلاق یک هنرمند ایجاد و توسط این پتانسیل خطوط نمایان شود که هر گونه دیدی می تواند ایجاد سبکی جدید و دیدن آن برای مخاطب بیات حالاتی دیگر از محیطی است که در اطراف او در حال رخ دادن است. ( شاید در اینر نقطه از بحث اهمیت وجودی عنصر تخیل نمایان تر شود حتی استفاده از این عنصر در شاید برای نزدیک تر شدن به واقعیت!!!؟؟؟) و اما در آخر امکان دوست داشتنی ذهن من و آن امکان بر هم کنش حالات صوری و ایجاد حالت یا معنی دیگر از این کنش متقابل که این امر در گرافیک و کاریکاتور بسیار امر با ارزشی است و شاید علت اصلی تمایز این آثار صوری با دیگر آثار است . سخن را با بر هم کنش امکان های کلامی به پایان می رسانم: بستر زایشگاه هستی تا صورت من را آبستن می کرد از این امر غافل بود که این من نیست ! من ِ من ، من ِ دیگریست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/26ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط علی امیدقائمی |
|
|
همّی برای آغاز
_ لازمهء هر اندیشه وجود خواستگاهی است. _ اندیشه مستقل از خواستگاه می باشد در حالی که احتمال رسیدن به خواست آن خواستگاه را افزایش می دهد. _ رسیدن به خواستِ خواستگاه بدون اندیشه دور از امکان نیست ، ولی اندیشه، فضایِِِِِ امکانیِ ِ رسیدن به خواست خواستگاه را افزایش می دهدکه علّت آن خاصیّتی است که درابزار اندیشه وجود دارد . _ ابزار اندیشه ذاتا ً از خطا دوری می کند ، که بستگی به میزان شناخت پویاگر از نهادخواستگاه ، آن را به خواست خواستگاه نزدیکتر می کند. _ بنابراین اگر اندیشه ای گسترش و تعمیق پیدا کند به علّت خاصیت ابزار اندیشه به حقیقت نزدیکتر است. _ یک اندیشه جهان شمول وقتی دچار تعمّق می شود که بتوان آن را به تمام تکاثر موجود بسط داد که این اندیشه ناشی از خواستگاه وحدت است . _ مثلا ً بقای جرم و انرژی خواستگاه وحدت است چون تعمق در آن باعث شمول کثرت است وخاست آن بقای آفرینش.
علی امیدقائمی ۸۴/۱۱/۱۸
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/11/18ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط علی امیدقائمی |
|
|
شک ، یقین . حدود انسانی
دیدمان انسان همواره به سمتی است که به آن دیدگاه عادت کرده و زندگی در بستر آن شکل می گیرد . هرگاه انسان در وضعی از حالات مکانی و زمانی قرار گیرد باید به عنوان یک عنصر پویا واکنشی به این عناصر پوینده بدهد ، تصمیم که عکس العمل در برابر عمل موقعیت مکانزمان است بر اساس داده های قبلی انسان صورت می گیرد که تکیه بر تجربه و فهم درست اشیا ، به عنوان وسیله عملگر و وضع اشیا با هم ، به عنوان موقعیت در طی زمان بوسیله مکان است . موضوع بحث حول صحت این فهم های ذهنی به عنوان محور عمل انسان قرار دارد و اینکه امکان درک درستی از این وضع ها ی ممکن وجود دارد یا نه . بهترین راه ممکن برای بیان یک مطلب مثالی است که طرح مسئله را در بطن خود نشان می دهد. از مدرکترین احساسات یعنی دیدن شروع می کنم .وقتی انسان شی ای را می بیند در واقع اثر نور تابیده از آن شی را می بیند ، یعنی عمل نور در اثر افتادن تصویر توسط عدسی چشم بر روی شبکیه و اثر این نور برسیستم عصبی و تحلیل مغز.جالب اینجاست ما حتی نور را هم نمی بینیم بلکه داریم اثر نور را برسیستم عصبی درک می کنیم یعنی درک نسبت بین فرکانس های نور. پس ما از عالم بیرون درکی مجازی وناقص در حد اثر نور داریم ودر واقع از آنچه در اطرافمان شکل می گیرد فقط اثر نور است که درک می کنیم پس امکان ان نیز وجود دارد که یک سری روابط پیچیده ی دیگری در اطرافمان در حال شکل گرفتن است که ما از آنها غافل هستیم زیرا حدود توانائی انسان اجازه درک آنها را نمی دهد .علاوه بر این درک بینائی درک های دیگری چون شنوائی ، بویائی و لامسه و... وجود دارد پس ما آنچه در عالم بیرون صورت می گیرد را با حس گرهای خود جزجز کرده و به عالم درون می آوریم . حال می توان به نتیجه ای جالب رسید و آن عالم واحد بیرون در مقابل عالم شمول کثرت درون است در حقیقت جهان بیرون عالمی است واحد که با تغییر هر شاخصه ی آن برای حفظ وحدت درونی آن تمام شاخصه های دیگر آن نیز تغییر می کند و انسان به عنوان یک عنصر پویا به تجزبه تحلیل این تغییرات بر حسب شناخت خود می پردازد که این شناخت درونی حقیقتی است درونی و آنچه از بیرون می شناسیم یک قضیه بیشتر نیست که نیاز به موجه شدن و یا اثبات درستی انطباق آن با عالم بیرون دارد ، عالمی واحد که درک ناقص عوامل باعث شناختی جزئی از عوامل موثر بر آن می شود چرا که حدود ادراک انسانی از درک آن عاجز است بنابراین بشر رو به سمتی است که با شناخت کلی به نام عقل بتواند از خطا دوری کند پس شاید بتوان گفت عقل یک سری اصول منطقی است در غالب یک شناخت کلی که اگر یک قضیه شمول آن قرار نگرفت در واقع(حقیقت) نیز شامل نخواهد شد ،( بدون شناخت دیگر عوامل موثری که در حیطه ی ادراکات بشری نیست که بتوانیم از خطا جلو گیری کند.) این کمکی است که منطق به بشر می کند.
شک ، کلمه ای که در خود درستی یک قضیه را زیر سوال می برد اکنون در من نیز نفوذ کرده است آیا واقعا درک از عالم بیرون ناقص است یا نه ؟چرا که فرض گفته های من این بود که درک ما از عالم بیرون ناقص است با این استناد که ما درست عالم بیرون را نمی بینیم و روند اثبات بر این پایه بود که ما اثر نور را می بینیم نه خود نور را . و آنکه این درک درونی بر این اساس بسیار ناقص است. سوال این جاست که این فرضیات بر اساس دیده های من است منی که مورد اطمینان نیستم یعنی من به عنوان یک محقق چشم را شکافته ام دبده ام چشم شامل عدسی است عدسی تصویر را بر روی شبکیه می اندازد و من اثر نور را می بینم پس من دارم دیدن را با فرضیاتی که از عالم بیرون پذیرفته ام و با خود دیدن تجزیه و تحلیل می کنم بیان می کنم که همه این قضایا احتمال خطا بودن آنها در عالم واقع وجود دارد . می بینید بعد آن همه ساختن اصول ، اصول با خود اصول نقض شد.
چه جای اطمینان است به عقل که با خود عقل نقض خواهد شد نسبی گرائی همیشه بر جا خواهد بود به خاطر همین خصوصیت عقل که در خود با خود نقض می شود .
بشرتنها و غریب شاید روزی فراتر از عقل به اصل خود یعنی جهانی خالده و برین بدون هیچ شک ویقینی به آرامش خواهد رسید . آن ناخدائی که به قول شاعر اسپانیائی به مرگ پیوسته است . هر چه هست از قامت نا سازو بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست من الله توفیق. علی امید قائمی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/22ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط علی امیدقائمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
4/21/2007 - 5/21/2007 9/23/2006 - 10/22/2006 7/23/2006 - 8/22/2006 1/21/2006 - 2/19/2006 11/22/2005 - 12/21/2005 |
|
RSS
|